حكيم ابوالقاسم فردوسى
579
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آن باره با كسى سخن نگفت . تنها به شاه كابل نهانى گفت : بدان كه من ديگر از كار گيتى سير گشتم . برادرم كه از من شرم نمىدارد ، پس من نيز ازو هيچ آزرمى ندارم . برادر مهترم با يك بيگانه برابر است . پس بسازيم و او را به دام آوريم و با اين كار در گيتى نام آور گرديم . و بدين سان هر دو با يكديگر بر آن كار همداستان گشتند . نگر تا چه گفتست مرد خِرد * كه هر كس كه بد كرد كيفر برد شبى تا آفتاب از كوه برآمد ، هيچيك از آن دو به خواب نرفتند و با يكديگر مىگفتند كه : ما نام رستم را از گيتى گم مىكنيم و دل و ديدهء زال را پر از اشك مىسازيم . شغاد به شاه كابل گفت : اينك اگر مىخواهى چنين كنى ، جشنى به پا كن و بزرگان و مِى و ساز و رامشگران را بخوان . آنگاه در هنگام مِى خوردن ، به من سخنان سردى بگوى و مرا ناجوانمرد بخوان . سپس من از براى آن خوارى به زابلستان مىروم و از سالار كابلستان مىنالم . در پيش برادر و پدرم بر تو ناسزا مىخوانم و تو را بدنژاد مىنامم . پس رستم از براى من برآشفته خواهد گشت و به اين شهر نامور من خواهد آمد . آنگاه تو بر سر راه او در نخچيرگاهى چند چاه بِكَن و آنها را به اندازهء رستم و رخش بساز و در ته آن تيغهاى دراز و نيزه و دشنههاى آبگونى كه پيكان آنها رو به بالا و دستهء آنها رو به پايين باشد ، بنشان . پس چون مىخواهى كه ديگر از رنج آسوده گردى ، اگر سد چاه بكَنى بهتر از پنج چاه باشد . سد مرد نيرنگ ساز بيآور و آن چاهها را بكَن و آن راز را بر ماه نيز مگشاى . سپس سر آن چاهها را سخت بكن و از اين سخن با هيچكس مگوى . شاه كابل كه چنين شنيد ، برفت و خِرد از خود دور ساخت و به گفتار آن بىخرد سورى به پا كرد . آنگاه مهتران و كهتران را از زابل بخواند و ايشان را بر آن خوان پسنديده بنشاند . چون خوراك بخوردند ، بزم را بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بخواستند . چون از آن بادهء خسروانى مست شدند ، شغاد از بدخويى برآشفت و به شاه كابل گفت : من در اين انجمن ، سرافرازترين هستم . برادرم كسى چون رستم و